ارنست اورسل ( مترجم : على اصغر سعيدى )
140
سفرنامه قفقاز و ايران ( فارسى )
كردهاند و جاده را به كلى بستهاند . پرسيديم پس چه وقت مىشود از اين جاده عبور كرد ؟ مسئول چاپارخانه گفت : « وقتى كه ديگر باران نبارد ! » چه بايد كرد ؟ غير از تسليم و رضا چارهى ديگرى نداشتيم و مىبايست در اين ايستگاه جاخوش مىكرديم . گرد هم جمع شديم تا عقلهايمان را روى هم بگذاريم و از مسئول ايستگاه هم دعوت كرديم تا او نيز به نوبهى خود فكر كند تا شايد راهحلى براى رها شدن از اين بنبست پيدا شود . از قرار معلوم قطار تفليس - باكو از نوزده ورستى آق - داش مىگذشت و در ايستگاهى به نام لياكى « 1 » توقف كوتاهى داشت ، ولى ساعت عبور قطار مشخص نبود . با توجه به نامهيى كه در جيب خود داشتيم ، مىتوانستيم در صورت لزوم از قزاقها كمك بگيريم . ژروم بههمراه نامه به پيش سردستهى قزاقهاى چاپارخانه رفت تا از او خواهش كند يكى از نفرات خود را به لياكى بفرستد . بعد از ظهر شد . كمكم پاسى از شب گذشت ، ولى از فرستادهى سردسته خبرى نيامد تا اينكه حدود ساعت چهار بامداد بود كه ديديم بالأخره سروكلهى يك نفر از دور پيدا شد و خبر آورد كه فردا ظهر يك قطار از آن ايستگاه خواهد گذشت . چهارشنبه 20 . ساعت شش صبح باروبنهمان را روى يك گارى بار كرديم و به سوى لياكى رهسپار شديم . سراسر راه پر از چاله و باتلاق بود و شش اسب به زحمت توانستند اين گارى سنگين را به دنبال خود بكشند . از ميان برنجزارها ، مردابها ، بيشهها و يك روستاى تاتار به نام قرهداغ « 2 » گذشتيم و تكانهاى شديد ارابه جاى سالمى در بدن ما باقى نگذاشت . سرانجام به لياكى رسيديم ، ولى وضعمان تماشايى بود ، سرتاپا غرق در گل بوديم و تمام صورتمان را هم نقابى از لجن پوشانده بود . قطار زودتر از ساعت سه نمىآمد . زير پناهگاه ايستگاه كه دروپيكرى نداشت مستقر شديم . من و ژروم ناهار درست كرديم و در اين فاصله ژروم براى شكار به طرف مردابها رفت و دست پر ، با سه قرقاول و دو لاكپشت برگشت . دراجهايى كه روى اجاق گذاشته بوديم ، خوب كباب شده و عجب مزهيى داشتند ! روز به پايان رسيد ولى قطار نيامد . ساعت سه بعد از نصف شب به صداى سوت آن از جا بلند شديم و به سرعت به كمك چند كارگر اسباب و اثاثمان را به يك واگون سرپوشيده منتقل كرديم و
--> ( 1 ) . Liaki ( 2 ) . در اصل : Karadagl